نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

هذیون ٠٤

امروز تا وارد کلاس میشم (گویا توی گرما بیرون اومدن اثر خودش رو گذاشته)یکی از بچه ها سریع میگه الهی برات بمیرم،ایشالا روزه ات قبول باشه O_o از این حجم از دلسوزی خنده ام میگیره و انتظارش رو ندارم.یکی دیگه از بچه ها میگه تو برا من نماد صبر و استقامت هستی :)) خلاصه که این روزه بودن من سوژه میشه برای لودگی بچه ها،منم پا به پاشون میخندم و شوخی میکنم.

عصر بعد از کلاس،برای اینکه توی ترافیک نمونم،ترجیح میدم یک مسیری رو پیاده برم،برای کوتاه شدن راهم از توی یک پارک میان بر میزنم که ای کاش نمی رفتم،توی حاشیه یک پارک در مرکز شهر چه صحنه هایی که رقم نمیخوره، دوتا دختر و پسر کنار هم نشستن و گرم صحبت کردن هستند و باهم سیگار میکشند، اونورتر چندتا پسر جوون گرم صحبت کردن هستند که یک جمله میگه و توی جمله کلی فحش رکیک هست،کمی جلوتر چندتا پسر جمع شدند و یک آقایی بهشون مواد میده، انقدر ضایع هست که منی که هیچی حالیم نیست هم متوجه میشم اون سیگار و بسته های رد و بدل شده، عادی نیست.کمی جلوتر هم خیلی عادی نشستند سیگار میکشند و آب میخورند.


حتما با خوندن پاراگراف بالای شونه بالا میندازید میگید ای بابا داری زیادی مته به خشخاش میذاری....دقیقا درد همینجاست که این صحنه ها برامون عادی شده و خیلی راحت ازکنارشون گذر میکنیم.ما که نبودیم و ندیدم قدیم ها رو اما این کارها یک زمانی توی این مملکت قبح داشته و تابو بوده.از این میترسم که درآینده برای بچه های ما وضع چجوری خواهد بود؟

این ها که صحنه های عادی یک شهر هستند، خدا به داد اون فسادها و اتفاقات پنهانِ زیر پوست شهر برسه.از تصورش هم گریه ام میگیره.انقدر امروز عصر مستاصل شده بودم که فقط میگفتم الهم عجل لولیک الفرج...

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۷ ۱۰ نظر
^_^ khakestari

هذیون٠٣

همیشه که نباید برای ذکرهای خاص و الهی،تسبیح دست بگیری.
گاهی میشه برای تفهیمِ یک موضوع، کِز کنی یک گوشه،تسبیح رنگی رنگیت رو بگیری دستات،تمرکز کنی که اشکت درنیاد،با بغض صد مرتبه بگی "یادم تو را فراموش"
بلکه این دل، سر به راه بیاد و بفهمه غرورت باارزش تر هست.....نخوای بشینی یک گوشه و همزمان برای دلِ تنگ و غرور ترک برداشته عزاداری کنی.
گاهی باید برای دلت مثل ناظم های سرسختِ دوران دبستان باشی،گوشِ دلت رو بکشی و بگی " دِ چرا تو زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟ چرا زود به زود هوای کسایی میکنی که با دلیل و بی دلیل، با خداحافظی و بی خدافظی، رفتند و تو رو پشت سرشون جا گذاشتند. دودستی غرورت رو بچسب"

فکر میکنم توی سحرهای این ماه همون اندازه که اشک میریزم و از خدا میخوام که "عبد" باشم، همون اندازه هم باید بخوام که انقدر رقیق القلب نباشم.
باید این روزها یسری اصول برای خودم مشق کنم تا ملکه ذهنم بشه.
۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۶
^_^ khakestari

هذیون٠٢

کاش میشد بعضی از آدم ها رو بالا بیارم.

گاهی به شدت دل زده میشم از آدم ها.....خسته میشم از آدم ها...گاهی شاید رفتن توی پیله و رابطه با آدم ها رو به حداقل رسوندن،میتونه کارگشا و بهتر باشه.

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۲۶
^_^ khakestari

هذیون٠١

زندگی یعنی ساختن،البته که کامل تر اینه که زندگی یعنی کوبیدن و ساختن.
انقدر میکوبی، میسازی
میکوبی، میسازی
میکوبی، میسازی
میکوبی، میسازی
 تا آخرش بشی اون ورژنِ دوست داشتنی خودت.
حواست باشه بین این کوبیدن و ساختن ها خسته نشی.
نکنه آخرش تو بمونی و تلی از تکه تکه های خودت که اصلا شبیه خودت و خواسته هات نیست!
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۷
^_^ khakestari

اندراحوالات روزه داری

در شرح و توصیف احوالاتمان در ساعات پایانی،همین بس که 

دارم برا دوستی پیام میفرستم،میخوام بگم شرایط بحرانی، اول تایپ میکنم برهانی،چند دقیقه بهش خیره میشم میفهمم نه این اشتباست،بعدش تایپ میکنم بهرانی، اینم باز اشتباست،این دفعه دیگه درست مینویسم :|

با این وضعیت مگه میشه تمرکز کرد و درس خوند؟ یک خط دوبار میخونم تا بفهمم :))


+میگه من الان سه روز، روزه گرفتم،دیگه با این سه روز بدنم پاکسازی شده و خوبه دیگهههههه .بسه، روزه نگیریم دیگه.

++ هرچی حرف میزنیم،باز حرفمون میرسه به غذا و انواع طبخ غذاهای سالم :)) اخرش داد میزنه که نگوووو دیگه

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۳۸ ۹ نظر
^_^ khakestari

اندراحوالاتِ تاپ شدن

نمیدونم چه لذتی در اذیت کردنِ دانش آموز ها هست که استادها از هیـــــــچ فرصتی برای اذیت کردند، نمیگذرند.(ایشالا درآینده استاد دانشگاه میشم و این حس رو تجربه کنم :)))  )

از عصر قلبم اومده بود توی دهنم که ببینم نمره میان ترمم چند شده، اونوقت تیچر هم خیلی ریلکس گفت تصحیح نکردم. قیافه ماها اون موقع دیدنی بود،انگار یک بادکنک که سوراخش کنی و بادش خالی بشه...

آخرِکلاس نمره ها رو میخواست بخونه،حسِ بامزه بودن داشت و گفت حدس بزنید کی تاپ استیودنت شده؟حالا ماها عینِ... داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم که تیچر یهو اسم منو صدا زد.یعنی حسِ فوق العاده ای بود.هیجان و تعجب باهمدیگه قاطی شده بود.باورم نمیشد که از سوال ها فقط یکی اشتباه جواب داده بودم :)

البته که همه برام دست زدند و تیچر هم گفت جلسه دیگه شیرینی میاری برامون :| یعنی خیلی شیک،با دست زدن یک شیرینی هم بدهکار شدیم...پوکر فیس نگاهشون میکردم و گفتم پنج شنبه ماه رمضون هستاااااا شما روزه نمیگیرید.همه هم انگار گروه کُر گفتند نـــــــــــــه

درضمن تیچر هم لطف کردند و پیشنهاد دادند که از کدوم قنادی شیرینی بگیرم...یکی نیست بهشون بگه اخه بی انصاف ها مگه میان ترم شیرینی داره؟!

۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۲ ۱۴ نظر
^_^ khakestari

جهان سومی نباشیم

یکی از حسرت های اکثریت مردمِ ما، جهان سومی بودن و زندگی کردن در خاورمیانه هست.

شاید یکی از فاکتورهای جهان اولی بودن که توی ذهنشون تداعی میشه فقط رفاه و خیابون های پُر زرق و برق شیکاگو و نیویورک باشه که همه توی فیلم ها خیلی دیدیم.

این روزها در کمتر جمعی صحبت از مقایسه فرهنگِ غرب و ایرانی ها نمیشه،درآخر هم سرتکون دادن و تاسف خوردن به حالِ خودمون جزو آدابِ لاینفک این نشست های تحلیلی تخصصی هست.

چرا کمی، فقط کمی افق دیدشون رو بزرگتر نمیکنند و به این فکر نمیکنند که درسته ما در تنش های خاورمیانه زندگی میکنیم اما میشه فرهنگمون رو ارتقا بدیم.

این حرف ها وقتی به ذهنم اومد که یکی از بستگان امروز اومده خونمون و بین حرف هاش کنایه میزنه که میم (خواهرزاده ام) چه عکس های پروفایلی میذاره و خوشتیپ شده هاااا....نمیدونم چرا من اون موقع لال شدم و فقط سرم رو تکون دادم....الان به ذهنم رسید که بگم شما چه توقعی از یک نوجوون دارید که به هرحال وارد یک فرهنگ و کشور دیگه شده؟ مطمئنا تحت تاثیر جو قرار میگیره.من اصلا تایید نمیکنم اما مثل شماها هم سرزنشش نمیکنم.

البته که من نزدیک به چندوقته که اصلا باهاش صحبت نکردم و کلا رابطه ای باهم نداریم بنا به مسائلی....اما این قضاوت کردن برام گرون تموم شد.هرچی باشه خواهرزاده ام هست و ناراحت میشم اگر کسی پشت سرش بد بگه،درثانی چرا راه دور بریم؟همین جا توی شهرِ خودمون یک نگاهی به تیپ و لباس های دخترا کنند،میبینند خیلی هم میم غیرعادی نیست.به هرحال خوب یا بد،نسل جوون و نوجوون ما یجورایی تابوشکن هستند.


+اگر به جای سرک کشیدن توی زندگی مردم و شبکه های مجازی،یکم برای خودمون و زندگیمون وقت بذاریم به جایی برنمیخوره :)

۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۱ ۹ نظر
^_^ khakestari

اندراحوالات امروزِ من

امروز،روزِ من نبود.

از همون ظهر که یسری کنایه شنیدم و بعدش با توجیه شوخی کردن،ماست مالی کردند.مجبور شدم برای حفظ ظاهر و اینکه آره باور کردم،نهار رو باهاشون بخورم که درواقع کوفتم شد.کمتر از همیشه غذا خوردم و زود اومدم خونه.

عصر که رفتم درمونگاه و آمپول بزنم،تزریقات گیر داده که اول برو پیش پزشک عمومی تا آمپول ها رو تایید کنه.بهش میگم خانوم،دکتر متخصص این آمپول ها رو برای من نوشته و الان هفته چهارم هست که میخوام بزنم،اصلا آمپول خاصی نیست.آخرش مجبورم برم پیش پزشکِ الاغ، اونم میگه من که ننوشتم اینو تا تایید کنم. محضِ رضای خدا اصلا هم نگاه نکرد که ببینه آمپول ها چی هستند.این دفعه یکی دیگه از پرسنل تزریقات باهام میاد و باهم میریم پیشِ یک پزشک دیگه که بنده خدا میگه اینکه موردی نداره و براش تزریق کنید.

بعدش میرم حرم تا بلکه آروم بشم.از شانسِ من خیلی شلوغ هست و پُر از مسافر :|

میرم همون خلوتگاه همیشگی خودم که باز اون قسمت هم ردیف ردیف زن و بچه نشسته،اهمیتی نمیدم و هنذفری هام رو میذارم توی گوشم و مفاتیح بدست،مناجات حضرتِ امیر رو میخونم.توی اوجِ دعا و گریه، یهو یک دختر بچه اومده کنارم و دستش رو میذاره روی شونه ام،بهش شکلات میدم،میره شکلات رو میخوره و پوستش رو میاره بهم میده :)

حالم بهتر میشه که یک خبری رو میشنوم که باز میزنم زیر گریه،اشکام تمومی نداره...میام توی حیاط و کمی آب میزنم به صورتم و خوب میشم.


الان هم یک تماس تلفنی داشتم و آخرش با بغض و گریه تموم میشه....امروز، روزِ من نبود.

۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۷ ۱۴ نظر
^_^ khakestari

خواستگاری

صبح دیدم برام اس ام اس اومده که سلام خوبی؟ تو همون فلانی هستی توی کلاس خانوم ایکس؟

جوابش میدم که بله ، شما؟

میگه من ایگرگ هستم.قصد ازدواج داری؟جسارتا چند سالته؟


یعنی دوست داشتم بهش زنگ بزنم، بگم اول اینکه شما برو یسری آداب اجتماعی و باید و نبایدها یاد بگیر بعد بیا برای امر خیر :|

عاخه خواستگاری کردن با اس ام اس؟!!!!!!!!!

فکر نمیکنه من بزرگتر دارم و قاعدتا باید با خونه تماس میگرفت و با مامانم صحبت میکرد؟

اصلا اگر من قصد داشتم،چجوری روم میشد بهش بگم اره؟

انقدر زورم گرفته ازش و فکر میکنم کارش بی نزاکتی هست که فعلا جوابش ندادم.


+بدبخت اون پسری که این میخواد براش دخترِ مناسب پیدا کنه.با نابلدی این خانوم،حالا حالاها فکر نکنم بتونه بره خواستگاری....والا

++جدیدا در خانواده پسر دیده شده که  اگر دارند از تو خواستگاری میکنند، حس میکنند دارند بهت لطف میکنند و نگاهِ از بالا به پایین دارند.

اینا رو اذیت نکنید، اینا همونایی هستند که هنوز توی عقایدِ نخ نمای قدیمی موندن که پسر پسر قند عسل، دختر دختر کُپِه خاکستر....

۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۵۱ ۱۴ نظر
^_^ khakestari

آرامش

تمومِ دلشوره و ناراحتی هام با دیدن این عکسی که فرستاد، دود شد رفت هوا :)

اصلا مگه میشه وقتی میگه برات دعا کردم و میدونم از ته ته قلبش دعا کرده برام، خیالم راحت نشه؟

چجوری این همه خوبی و مهربونی رو باید جبران کنم؟

۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۸ ۸ نظر
^_^ khakestari