نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

نتیجه میده :)

گاهی وقتی توی شرایط سخت دست و پا میزنی از جایی که انتظارش رو نداری راهکاری بهت میرسه :)

صبح این پست از وبلاگ آقای مربع رو خوندم و به طور شگفت انگیزی انگار این پست اختصاصی برای من نوشته شده بود!!!


+بنظرم میتونه یکی از جواب های پستwhat's your idea  باشه.

۲۸ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۶ ۱ نظر
^_^ khakestari

سین مثل سرطان

گاهی اوقات یسری اتفاق ها مثل تلنگریست که تمام حهان بینی و استدلال هات رو میبره زیر سوال

گاهی اوقات ساعت ها توی یک کلمه چند حرفی دست و پا میزنی

تمام حال خوشم با شنیدن خبر بیماری یکی از آشناها بهم ریخت،خیلی متاثر و متاسف شدم

اما انگار جهانم ریخته بهم،چراهای زیادی توی ذهنم نقش بسته که مفهوم "زندگی" رو زیر سوال میبره


+اگر من توی این شرایط قرار بگیرم چه واکنشی نشون میدم؟هنوز هم از امید دَم میزنم؟

با مدت محدود زندگی و ارزو های تلنبار شده روی دستم چه میکنم؟ خنده های فرو خورده...سفرهای نرفته...دوستت دارم های نگفته...همه حال خوش و اتفاق هایی که به خودم وعده دادم...

۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۱ ۱۲ نظر
^_^ khakestari

what's your idea

همه ما میدونیم چه کارهایی باعث پیشرفت میشه و کیفیت زندگیمون رو بالا میبره.

همه ما میدونیم چه کارهایی به ضررمون هست و ممکنه بارها برنامه ریخته باشیم که صبح زود بیدار بشیم،تغذیه بهتر داشته باشیم،ورزش کنیم،کتاب بخونیم،درس بخونیم،سیگار نکشیم،کمتر توی دنیای مجازی وقت سوزی کنیم و....

نکته اصلی اینجاست که خیلی از ماها به این تغییر پایبند نیستیم،متاسفانه گاهی در حد همون برنامه ریزی کاغذی باقی میمونه حتی.

باوجوی که میدونیم این تغییر نکردن و ادامه روند حاضر باعث شکست و نابودیمون میشه اما مصرانه همین رویه رو انجام میدیم؟

چه فاکتورهایی لازمه برای تغییر کردن؟

چرا عمل نمیکنیم به برنامه ریزی؟


+نظراتتون مطمئنا خیلی باارزش و راهگشا خواهد بود.....


۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۱:۵۷ ۲۹ نظر
^_^ khakestari

غیرمنتظرهِ دوست داشتنی

صبح با صدای آلارم بیدار میشم، یک چشم باز یک چشم بسته با گوشی میام اینجا رو چک کنم که میبینم پیام دارم،فرستنده پیام باعث میشه اون یکی چشمم هم باز بشه و تعجب کنم.

با خوندن پیام بیشتر متعجب میشم و انگار به چشمام اطمینانی نداشته باشم دوبار پیام رو میخونم،مکث میکنم،بعدش یک لبخند پت و پهن روی صورتم نقش میبنده.

سریع لب تاب رو روشن میکنم و لینک های ارسالی رو اجرا میکنم،قلبم تند تند میزنه ببینم قالب جدیدم چجوریه.

محو اون طراحی نقطه سر خط میشم.چقدر قشنگ طراحی کرده.وای خدایا فونت قبلی روی اعصابم بود ولی این فونت رو دوست دارم.

باز برمیگردم بالا و به طراحی نقطه سر خط خیره میشم،لبخندم جون دار تر شده و توی فکرم که چجوری جبران و تشکر کنم.


+چی بهتر از یک غیرمنتظره میتونه حالت رو عوض کنه و روزت رو رنگی رنگی؟

۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۹:۰۳ ۱۶ نظر
^_^ khakestari

از محبت خارها گل میشود و از این صوبتا

همیشه اولین برخورد و حسی که منتقل میشه خیلی مهمه ،یجورایی خط مشی میشه برای تعیین برخورد مناسب برای هر فرد.

یکی از مربی های مهد خیلی افاده ای هست و با مرور زمان هم حس روز اول، تایید شد.

اصولا توی محیط کار خیلی کم حرف هستم برای جلوگیری از هرگونه سو تفاهم، غیبت و شاید حتی نقل قول کردن حرفایی از جانب من که بعدا دردسر ساز بشه،بنابراین خیلی رابطه ای با همکاران ندارم اما این قیافه گرفتن های این بنده خدا و نگاه های از بالا به پایین طوری که داره بسیار ازاردهندست.

البته که بعدا کاشف به عمل اومد تک دختر هست و از خانواده ای متمول.

مسلما خیلی سخته برای کسی که خودش رو برتر میدونه کاری انجام داد،دیروز کار خاصی نداشتم و  یادم اومد یسری کارای قیچی کاری داره و  دلم براش سوخت اما یک حسی درونم نهیب زد که برای این فلانی نباید قدم برداری خیلی خودش رو برتر میدونه،اما اعتنایی نکردم به ندای درون و سه ساعت تموم براش کار انجام دادم و بعدش هم فایل بندی کردم و گذاشتم داخل کمدش،روی کمد هم براش یادداشت گذاشتم تا وقتی اومد بخونه.


امروز برخوردش دوستانه تر شده بود و خوشحال شد از اینکه کمکش کردم.

هرکس قلق رفتاری خاص خودش رو داره و امیدوارم سیر صعودی داشته باشه بهبود رابطمون.

۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۵ ۶ نظر
^_^ khakestari

ضرورت بازنگری

هرس کردن فقط مختص گیاهان نیست،نفس انسان مثل یک زمین حاصلخیز،مستعدِ پرورش همه نوع بذری هست.

گاهی باید علف های هرز وجودت رو از ریشه بکنی،شاخه های اضافی رو هرس کنی،قسمت های بایر وجودت رو آبیاری کنی،بذر مناسب رو بکاری ،مراقبت کنی تا جونه بزنه و ثمره اش رو ببینی.


+کارهای بی سرانجام و شلوغی های اطرافم مصداقِ شاخه های اضافی هست که باید هرس بشه.

++این روزها حس خسرانِ بالفعل نکردن توانایی های بالقوه رهام نمیکنه،باید قسمت های بایر وجودم رو سبز کنم!

+++توی چشمام نگاه کرد و گفت نمیتونی،منم خیلی ریلکس لبخند زدم و گفتم میتونم.اگر پارسال یا حتی چند ماه پیش این جمله رو میگفت،غمبرک میزدم و خودخوری میکردم که فلانی میگه نمیتونی اما الان خیلی راحت از اظهارنظرش گذشتم و به خودم وعده نتیجه ی خوب رو دادم.....این تغییر واکنش همون قوی و بالغ شدن میتونه باشه.هوم؟

۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۳ ۹ نظر
^_^ khakestari

فلش بک

این چند روز مدام ذهنم فلش بک میزنه به پارسال.....اربعین پارسال خسته و مریض رسیدم خونه.....اما حس خاصی هم داشتم،حتی الان نمیدونم به چی تشبیه کنم یجورایی انگار میون آسمون و زمین بودم.

پارسال سریع تموم خاطرات رو توی وبلاگ قبلی نوشتم تا از خاطرم نره،نمیدونستم که سال دیگه تک تک خاطرات مثل یک فیلم از جلوی چشمام رد میشه و آینه دقم میشه!


هیچ وقت از یادم نمیره اون ظهری که توی حرم حضرت عباس خواستم زیارت نامه بخونم و پیرزن کناریم با لهجه اصفهانی خواست بلندتر بخونم تا گوش کنه،شروع کردم به خوندن بعد از تموم شدن یک پیرزن دیگه سمت چپم نشست و عرب بود ازم خواست زیارت وارث بخونم :) دردسرتون ندم که مثل این قرآن خوون های بهشت زهرا شده بودم که پیشنهاد میدادند و منم میخوندم،پیرزن عرب  از تسبیحم خوشش اومده بود و مدام دست میکشید رووش،همون لحظه دل کَندم از تسبیحی که سوغات مکه بود و دوسال اربعین باهاش ذکر میگفتم و همراهِ تک تک قدم های من بود،از دور دستم بازش کردم و بهش دادم ،این دل کندن ارزش خوشحالی چشم هاش رو داشت،تاآخر دعا مدام با تسبیح سرگرم بود.


هیچ وقت یادم نمیره که دو روز بیتوته کرده بودم توی حرم حضرت عباس از ترس جمعیتی که باید از بینشون رد میشدم.دلم پیش حرم امام حسین بود،شب آخر از حضرت عباس خواستم که یکجوری راه رو برام باز کنه تا بدون اینکه به نامحرمی برخورد کنم برم زیارت امام حسین و حسرت به دل نمونم.وارد مسیر شده بودم،خودم رو جمع کرده بودم که یکهو یک آقای عرب که مثل یخچال ساید بای ساید بود بهم اشاره کرد برم جلوش،دستاش رو با فاصله دورم حلقه کرد و برام جمعیت رو کنار میزد.با راحتی غیر قابل تصوری رسیدم حرم امام حسین :)

اونجا یک خانوم عربی که اهل بصره بود ازم خواستگاری کرد،میخواست ایدی فیسبوک پسرش رو بده تا درتماس باشیم و بعدش اون ها بیان ایران برای خواستگاری و منم برم بصره زندگی کنم باهاشون!!!! موقعیت خنده داری بود و مدام بین حرفاش کلمه جمیل رو بکار میبرد و ازم تعریف میکرد :))

 دراخر تونستم قانعش کنم که من دوست ندارم بصره زندگی کنم،بامحبت تمام بغلم کرد و ارزوی خوشبختی کرد.

 بعدا که خواستم وضو بگیرم وقتی خودم رو توی آینه دیدم،چهره مریض و رنگ پریده و چشم ها پف کرده بود و مطمئن شدم که چشمای مادرشوهر احتمالی عربم چپکی میدید :))


هیچ وقت از یادم نمیره دوتا خانوم پاکستانی و آمریکایی که توی حرم حضرت عباس باهاشون دوست و همصحبت شدم.یک راست با هواپیما به کربلا آمده بودند و وقتی متوجه شدند من از نجف تا کربلا پیاده اومدم خیلی ذوق کردند.خانوم امریکایی گفت تو کار خیلی بزرگی کردی و الان مثل فرشته هایی،هر دعایی کنی برآورده میشه!

غبطه خوردم به این همه ایمان و اطمینان قلبی که داشتند.

۰۸ آبان ۹۷ ، ۱۳:۲۵ ۱۳ نظر
^_^ khakestari

ابرو کمند

زنگ تفریح یکی از دخترها با چشم های اشکی میاد سمتم،سریع روی زانو میشینم و همقدش میشم،دستاشو میگیرم توی دستام و میگم "چی شده عزیزم؟"

با بغض میگه"آرش بهم میگه سیبیلو"با تعجب دقیق تر نگاهش میکنم و میفهمم این آرشِ شیطون همچین بیراه هم نگفته،دخترک بینوا صورتش پر مو هست.

بهش میگم" آرش خیلی اشتباه کرده که این حرف رو زده و باید عذرخواهی کنه،اما هرکس خوشگلی های خودش رو داره"چشمام رو توی صورتش می چرخونم و پی یک نقطه قوت هستم ،سریع اضافه میکنم"کسی تا حالا بهت گفته چقدر چشم و ابروهات خوشگله؟"لبخند پت و پهنی میزنه و سریع تر پلک میزنه"آره بهم گفتن"پشت دستش رو نوازش میکنم و میگم"پس هیچ وقت یادت نره که چقدر خوشگلی،هروقت هم بخندی خوشگل تر میشی"سرش رو تند تند تکون میده و میره پی بازی.


+ای کاش متر و معیارهای دنیای بزرگترها به دنیای کوچکترها راه پیدا نمیکرد.

۰۵ آبان ۹۷ ، ۱۶:۳۹ ۲۰ نظر
^_^ khakestari

با خیالت خوشم

خیلی کم پیش میاد که تماس تصویری داشته باشیم،آخه تماس تصویری باعث میشه دلتنگی بیشتر بشه و خودی نشون بده.

این روزها اما تماس تصویری با "سین" حال و هوای دیگه ای داره،مدام لباس هایی که برای فینگیل خریده رو نشون میده و هر دفعه من بهش اصرار میکنم پاشو تا من شکمت رو ببینم :)

ای کاش تکنولوژی انقدر پیشرفت کرده بود که با تماس تصویری میشد طرفِ مقابل رو بصورت سه بعدی کنار خودت داشته باشی و لمسش کنی،بغلش کنی.

این روزها بیشتر از هروقت دیگه ای طعمِ خاله شدن رو مزه مزه میکنم و شوق دارم.


+دیدنِ پیکسلِ ارسالی من که سنجاق شده به ساکِ لباس فینگیل یعنی خودِ خودِ دلخوشی :)

خیلی دوست دارم یک هدیه برای فینگیل بخرم اما نمیدونم چی!

۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۶
^_^ khakestari

اندر مصائب کلاس فرانسه

از دیروز تا حالا بیش از ده بار توی ذهنم انصراف از کلاس فرانسه اومده و بعد سعی کردم خودم رو متقاعد کنم که نباید جا بزنم.

تمام شوق و ذوق اولیه ام برای یادگیری دود شد رفت هوا،این تغییر انقدر محسوس هست که استادمون هم گفت خاکستری تو خیلی علاقمند و اکتیو بودی چی شده؟

متاسفانه نمیتونستم رک بگم که نحوه تدریس شما و نداشتن تسلط برای تدریس و جو کلاس و رفتار بچه ها روز به روز باعث دلسری من شده.

استادمون بارها میگه که اولین بار هست که میخواد این کتاب و سطح رو تدریس کنه بنابراین شاید با داشتن دانش بالا،راه صحیح انتقال دانشش رو نمیدونه.

بچه ها هم اکثرا قبلا فرانسه خوندن و رها کردن و ذهنیتشون بیشتر از من هست،بنابراین استاد نیازی نمیبینه نکات کوچیک رو توضیح بده،دقیقا همون نکاتی که برای من جدید هست و همین نکات روی هم جمع شده و باعث گیج شدن من شده.

امتحانات هفتگی استاد هم برای منِ استرسی شده قوز بالا قوز.

تقریبا دارم خودخوان کتاب رو پیش میبرم و باید کلمه به کلمه سرچ کنم تا بتونم ماهیت و کلیتی که توی کلاس توضیح داده شده رو متوجه بشم کامل :|

باتوجه به برنامه روزانه ام حس میکنم خیلی تحت فشار هستم بخاطر فرانسه،فرانسه ای که شروعش فقط برای فان بود و رسیدن به یکی از علایق.


با توجه به شغل نیمه وقت،کلاس زبان،واحد های دانشگاه(این ترم 14 واحد برداشتم)

وقتی که برای فرانسه میذارم بیش از حد شده و نمیتونم بقیه برنامه ها رو بخوبی انجام بدم.

از یک طرف به خودم میگم این همه استرس و فشار اصلا لزومی نداره،رهاش کن.

از طرف دیگه نمیخوام کاری رو نیمه تموم رها کنم و حس کنم که نتونستم از پَسش بربیام.


۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۱:۳۱ ۲۰ نظر
^_^ khakestari