نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

۲۷ مطلب با موضوع «درگوشی» ثبت شده است

همه فرزندانِ من

خوش طعم ترین پرتقالِ عمرم رو امروز خوردم!
زنگِ تغذیه آریا قل میخوره و میاد کنارم_آخه انقدر تپل هست که بجای راه رفتن بنظرم قل میخوره_با لبخند همیشگی و لپ های چال دار اصرار میکنه از تغذیه اش بخورم،وقتی رد میکنم با دستای تپلِ کوچولوش یک قاچ پرتقال میچپونه توی دهنم :)

+اولین روزی که رفتم مهد دودل بودم و فقط برای مشغول بودن و فرار از روزمرگی رفتم اما الان با عشق میرم،هیچوقت فکرش رو نمیکردم انقدر به بچه ها وابسته بشم.
گاهی سعی میکنم چهره بزرگسالیشون رو تصور کنم و اعتراف میکنم برای ارسلان و حسین سام بیشتر توی دلم غش و ضعف میرم،نمیدونستم تا این حد میتونم پسر دوست باشم!!!

++بودن با بچه ها تموم دغدغه ها رو کمرنگ میکنه،حالِ بد رو میشوره میبره با خودش.
۱۹ دی ۹۷ ، ۱۹:۵۵ ۷ نظر
^_^ khakestari

خواب خرگوشی

جدیدا انقدر فکرم مشغول هست که نتیجه اش شده خواب های آشفته،داشتم با خنده یکی از خواب هام رو تعریف میکردم که وسط آشفته بازارِ خوابم دنبال کسی میگشتم اما پیداش نمیکردم،اونم کجا؟توی حرم امام حسین!!! بعدش یهو چند تا تابوت آوردن و گفتند که این ها شهید شدند و من اون بین گمشده ام رو پیدا کردم،شوهرم شهید شده بود!!!!عجیب تر اینکه توی اون شلوغی دنبالِ دو تا پسرهام میگشتم تا بیان با باباشون وداع کنند :)))

یاللعجب اصلا من توی این فضاها نبودم،انقدر خندیدیدم که اشک از چشمام می اومد،اونوقت وقتی تعریفم تموم شده با قیافه جدی میگه که انقدر خودت رو زجر نده،انقدر سختی میکشی که چی؟شوهر کن تموم شه بره!!!!!

چشمام اندازه توپ تنیس شده بود،حیف که اون لحظه میم زد به شوخی و گفت اره دیگه تعبیر خوابت یعنی اینکه خواستگاری که بیادخیلی ادم خوبی هست و شهید مگه بد میشه؟ :))


نشد جوابش رو بدم و حرفام توی دلم مونده،میخواستم بگم که مگه ازدواج کردن مثل فیلم های آبکی صدا و سیما هست که بعدش زندگی شیرین شود؟

اتفاقا ازدواج و زندگی متاهلی پر از دغدغه ها و چالش های جدید میشه،چرا این تفکر رایج هست که ازدواج کردن یعنی راحت شدن و بعدش وقتی که متاهل میشی میبینی ای داد بیداد تصور زندگی شاد و رنگی رنگی یهو تبدیل میشه به تراژدی،اونوقت که ناسازگاری و دادگاه خانواده معنی پیدا میکنه.

کاش توی همین گفتگوهای ساده و فرهنگ عام ،تعریف درستی از ازدواج رایج بشه.

واقعا چند درصد از دختر و پسرهای ما درک درستی از مسئولیت های زندگی متاهلی دارند و با آگاهی وارد این پروسه میشند؟


۱۴ دی ۹۷ ، ۱۵:۵۷ ۰ نظر
^_^ khakestari

Strong connection

وقتی با ذره بین بیفتی به جونِ عادت ها،رفتارهای ناخودآگاهی پیدا میکنی که گاهی مضحک هستند و هیچ فلسفه ای پشتش نیست،صرفا انجامش میدی چون حسِ خوبی بهت میده.

من وسواس عجیبی روی چگونگی و ترتیب بعضی از کارها دارم.

جدیدا متوجه شدم که هروقت بخوام با خدا دو کلوم اختلاط کنم باید باید باید سرم بالا بگیرم و به آسمون زل بزنم!!!

حس میکنم اینجوری تموم توجه خدا معطوف من هست و مکالمه ای فیس توو فیس داریم!!!

۱۳ دی ۹۷ ، ۱۳:۵۳ ۰ نظر
^_^ khakestari

از محبت خارها گل میشود و از این صوبتا

همیشه اولین برخورد و حسی که منتقل میشه خیلی مهمه ،یجورایی خط مشی میشه برای تعیین برخورد مناسب برای هر فرد.

یکی از مربی های مهد خیلی افاده ای هست و با مرور زمان هم حس روز اول، تایید شد.

اصولا توی محیط کار خیلی کم حرف هستم برای جلوگیری از هرگونه سو تفاهم، غیبت و شاید حتی نقل قول کردن حرفایی از جانب من که بعدا دردسر ساز بشه،بنابراین خیلی رابطه ای با همکاران ندارم اما این قیافه گرفتن های این بنده خدا و نگاه های از بالا به پایین طوری که داره بسیار ازاردهندست.

البته که بعدا کاشف به عمل اومد تک دختر هست و از خانواده ای متمول.

مسلما خیلی سخته برای کسی که خودش رو برتر میدونه کاری انجام داد،دیروز کار خاصی نداشتم و  یادم اومد یسری کارای قیچی کاری داره و  دلم براش سوخت اما یک حسی درونم نهیب زد که برای این فلانی نباید قدم برداری خیلی خودش رو برتر میدونه،اما اعتنایی نکردم به ندای درون و سه ساعت تموم براش کار انجام دادم و بعدش هم فایل بندی کردم و گذاشتم داخل کمدش،روی کمد هم براش یادداشت گذاشتم تا وقتی اومد بخونه.


امروز برخوردش دوستانه تر شده بود و خوشحال شد از اینکه کمکش کردم.

هرکس قلق رفتاری خاص خودش رو داره و امیدوارم سیر صعودی داشته باشه بهبود رابطمون.

۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۵ ۶ نظر
^_^ khakestari

ضرورت بازنگری

هرس کردن فقط مختص گیاهان نیست،نفس انسان مثل یک زمین حاصلخیز،مستعدِ پرورش همه نوع بذری هست.

گاهی باید علف های هرز وجودت رو از ریشه بکنی،شاخه های اضافی رو هرس کنی،قسمت های بایر وجودت رو آبیاری کنی،بذر مناسب رو بکاری ،مراقبت کنی تا جونه بزنه و ثمره اش رو ببینی.


+کارهای بی سرانجام و شلوغی های اطرافم مصداقِ شاخه های اضافی هست که باید هرس بشه.

++این روزها حس خسرانِ بالفعل نکردن توانایی های بالقوه رهام نمیکنه،باید قسمت های بایر وجودم رو سبز کنم!

+++توی چشمام نگاه کرد و گفت نمیتونی،منم خیلی ریلکس لبخند زدم و گفتم میتونم.اگر پارسال یا حتی چند ماه پیش این جمله رو میگفت،غمبرک میزدم و خودخوری میکردم که فلانی میگه نمیتونی اما الان خیلی راحت از اظهارنظرش گذشتم و به خودم وعده نتیجه ی خوب رو دادم.....این تغییر واکنش همون قوی و بالغ شدن میتونه باشه.هوم؟

۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۳ ۹ نظر
^_^ khakestari

کظم غیظ

دوسال یک پنج تومنی توی کیفم گذاشته بودم بعنوان برکت، بخاطر ذهنیتم بود یا همون پول ،هیچ وقت کیفم خالی نشده بود.

خواهرم که اومد کیف پولم رو دادم بهش،امروز که داشتم چک میکردم دیدم کیفم خالی خالی هست.احتمالادقت نکرده به تاریخ و مناسبتی که روی پول نوشته بودم و با پول های خودش قاطی شده و خرج کرده.

خیلی سعی کردم خودم کنترل کنم تا زنگ نزنم و جیغ جیغ نکنم بابت خرج کردن اون پول خاص.

هیچ جایگزینی براش توی ذهنم نمیاد...همه حس خوبم محو شده.



۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۲
^_^ khakestari

من آدمِ نرفتنم

چند شب پیش خواب "میم" رو دیدم،توی خواب با گریه سرش فریاد میکشیدم و تموم دلخوری هام رو آوار کردم روی سرش،اونم خیلی پشیمون بود و عذرخواهی میکرد اخرش هم من بخشیدم و به خوشی برگشتیم به دوران اوج دوستیمون!!!!

انقدر برام واقعی بود که فرداش میخواستم بهش پیام بدم و هماهنگ کنم ببینمش که با خوندن آخرین پیام هایی که بینمون رد و بدل شده بود فهمیدم که ای دل غافل اون اتفاق خواب بوده.

شدیدا دلتنگش شدم اما نمیخواستم قبولش کنم،یجورایی حس رنجش و دلتنگی باهم ترکیب شده.

قبلا گفته بودم که میترسم از احساساتم،امیدوارم بتونم هندلش کنم و احمقانه پیشقدم نشم.

یکی از بزرگترین رنجش هام اینه که به طرفة العینی من رو، دوستیمون رو گذاشت کنار و اصلا یکبار پشت سرش رو نگاه نکرد تا ببینه داره چی رو با پول تاخت میزنه.


+چطور آدم ها میتونند انقدر راحت بگذرن؟من نمیتونم حتی از ساعت قدیمی ام بگذرم و ساعت جدیدی که هدیه گرفتم رو استفاده کنم!

۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۳۶
^_^ khakestari

مرا ببین ای که بی تو منم،بی تو میشکنم ای تمامِ جهان

گاهی در بیان و بروز احساساتم مثل یک بچه پنج ساله عمل میکنم!

امروز انقدر برام تلخ و مزخرف هست که از صبح فقط اخم کردم و درحد نیاز صحبت میکنم،اینجور وقتا دور بودن از همه خیلی خوبه،ای کاش یک خلوتگاه داشتم،ای کاش میشد امروز رو هیچ کاری نکنم و برم یک گوشه خودم رو گُم و گور کنم.

گاهی ناتوان میشم در ترجمه احساساتم!

دوست دارم تا اخرین لحظه کنارش باشم،دوست ندارم رفتنش رو ببینم!

دوست دارم خودم رو سرگرم کنم تا سریع تر زمان بگذره،دوست ندارم برم مهد و کلاس تا مجبور به حفظ ظاهر نباشم!

تنها چیزی که مطمئن هستم میخوام، سریع گذشتنِ این روز لعنتی هست!

وقتی که رفت مریض شدم و در عرض یک هفته دو کیلو وزن کم کردم.

اولین بار که اومد با تمام دلتنگی ها اصلا دوست نداشتم ببینمش!شاکی بودم که حالا که رفتن رو انتخاب کرده،حق نداره بیاد و با اومدنش آتش زیر خاکستر رو شعله ور کنه و بره!


+عنوان برگرفته از متن اهنگِ "اخرین رویا" علی جانِ زندوکیلی

۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۳۴
^_^ khakestari

دل شکستگانیم

وقتی تنها میری یکی از شهرستان های نزدیک برای کار اداری و مسئول مربوطه فقط بخاطر قبول نکردن راهکار پیشنهادیش سرت داد میزنه اما همچنان موضع خودت رو حفظ میکنی حتی اگه صدات بلرزه و دلت بشکنه سعی میکنی متقاعدش کنی که راه اول بهتر از راه دوم هست و در نهایت یکی از کارمندها به دادت میرسه و کمی همکاری میکنه.

٢٥ کیلومتر رو باز باید توی راه باشی تا برگردی شهر،توی راه به خودت اجازه میدی بابت خرد شدن غرورت غصه بخوری، دلت میلرزه از تنها بودنت و ای کاش ردیف میکنی که بابا باهات می اومد اما به خودت نهیب میزنی که مگه بچه شدی؟ مستقل بودن که خیلی عالیه و این اولین بار نبوده.

هندزفری میذاری توی گوشت و هرچی اهنگ بالا و پایین میکنی همچنان بغضت جا خشک کرده

اما وقتی به دلت می افته که زیارت آل یاسین گوش کنی با همون سلام اولش بغضت محو میشه و دل شکسته ات رو میبری پیش کسی که باید.....


+امروز دقیقا چهارده ساعت بیرون بودم،این حجم از فعالیت توی دو سال اخیر سابقه نداشته.

۱۱ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
^_^ khakestari

ننه

همیشه با قاطعیت میگفتم یکی از صفات بارز من "مهربونی" هست اما چند روز گذشته که مامان بزرگ(مامانِ مامان) بستری شد بیمارستان،وقتی برای عیادت رفتیم همه متاثر شده بودند و گریه میکردند اما من نه!

هرچقدر حافظه ام رو زیر و رو کردم خاطره خیلی درخشان و خوبی با مامان بزرگ نداشتم،البته اینکه به شدت پسری هستند هم بی تاثیر نبود.

با این وجود خواهرام هم گریه کردند ولی من هرچی سعی کردم دریغ از نمِ اشک!

حتی سعی کردم به نبودن و فوتش فکر کنم اما بی تاثیر بود همچنان :/

نمیدونم شاید قسی القلب شدم واقعا...البته که خداروشکر طبق حدس من حالشون خوب شد.


+انقدر برنامه هام فشرده شده که فقط امیدوارم خدا به وقتم برکت بده و صدالبته انرژی و توانم زیاد بشه.

++اولین روز در مهد خدا رحم کرد به یکی از پسرها و فقط ایت الکرسی هایی که خوندم بداد رسید اون لحظه...چرا پسرها اینجوری هستند خدایی؟؟؟

۰۹ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۹ ۱۳ نظر
^_^ khakestari