نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

۲۴ مطلب با موضوع «درگوشی» ثبت شده است

از محبت خارها گل میشود و از این صوبتا

همیشه اولین برخورد و حسی که منتقل میشه خیلی مهمه ،یجورایی خط مشی میشه برای تعیین برخورد مناسب برای هر فرد.

یکی از مربی های مهد خیلی افاده ای هست و با مرور زمان هم حس روز اول، تایید شد.

اصولا توی محیط کار خیلی کم حرف هستم برای جلوگیری از هرگونه سو تفاهم، غیبت و شاید حتی نقل قول کردن حرفایی از جانب من که بعدا دردسر ساز بشه،بنابراین خیلی رابطه ای با همکاران ندارم اما این قیافه گرفتن های این بنده خدا و نگاه های از بالا به پایین طوری که داره بسیار ازاردهندست.

البته که بعدا کاشف به عمل اومد تک دختر هست و از خانواده ای متمول.

مسلما خیلی سخته برای کسی که خودش رو برتر میدونه کاری انجام داد،دیروز کار خاصی نداشتم و  یادم اومد یسری کارای قیچی کاری داره و  دلم براش سوخت اما یک حسی درونم نهیب زد که برای این فلانی نباید قدم برداری خیلی خودش رو برتر میدونه،اما اعتنایی نکردم به ندای درون و سه ساعت تموم براش کار انجام دادم و بعدش هم فایل بندی کردم و گذاشتم داخل کمدش،روی کمد هم براش یادداشت گذاشتم تا وقتی اومد بخونه.


امروز برخوردش دوستانه تر شده بود و خوشحال شد از اینکه کمکش کردم.

هرکس قلق رفتاری خاص خودش رو داره و امیدوارم سیر صعودی داشته باشه بهبود رابطمون.

۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۵ ۶ نظر
^_^ khakestari

ضرورت بازنگری

هرس کردن فقط مختص گیاهان نیست،نفس انسان مثل یک زمین حاصلخیز،مستعدِ پرورش همه نوع بذری هست.

گاهی باید علف های هرز وجودت رو از ریشه بکنی،شاخه های اضافی رو هرس کنی،قسمت های بایر وجودت رو آبیاری کنی،بذر مناسب رو بکاری ،مراقبت کنی تا جونه بزنه و ثمره اش رو ببینی.


+کارهای بی سرانجام و شلوغی های اطرافم مصداقِ شاخه های اضافی هست که باید هرس بشه.

++این روزها حس خسرانِ بالفعل نکردن توانایی های بالقوه رهام نمیکنه،باید قسمت های بایر وجودم رو سبز کنم!

+++توی چشمام نگاه کرد و گفت نمیتونی،منم خیلی ریلکس لبخند زدم و گفتم میتونم.اگر پارسال یا حتی چند ماه پیش این جمله رو میگفت،غمبرک میزدم و خودخوری میکردم که فلانی میگه نمیتونی اما الان خیلی راحت از اظهارنظرش گذشتم و به خودم وعده نتیجه ی خوب رو دادم.....این تغییر واکنش همون قوی و بالغ شدن میتونه باشه.هوم؟

۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۳ ۹ نظر
^_^ khakestari

کظم غیظ

دوسال یک پنج تومنی توی کیفم گذاشته بودم بعنوان برکت، بخاطر ذهنیتم بود یا همون پول ،هیچ وقت کیفم خالی نشده بود.

خواهرم که اومد کیف پولم رو دادم بهش،امروز که داشتم چک میکردم دیدم کیفم خالی خالی هست.احتمالادقت نکرده به تاریخ و مناسبتی که روی پول نوشته بودم و با پول های خودش قاطی شده و خرج کرده.

خیلی سعی کردم خودم کنترل کنم تا زنگ نزنم و جیغ جیغ نکنم بابت خرج کردن اون پول خاص.

هیچ جایگزینی براش توی ذهنم نمیاد...همه حس خوبم محو شده.



۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۲
^_^ khakestari

من آدمِ نرفتنم

چند شب پیش خواب "میم" رو دیدم،توی خواب با گریه سرش فریاد میکشیدم و تموم دلخوری هام رو آوار کردم روی سرش،اونم خیلی پشیمون بود و عذرخواهی میکرد اخرش هم من بخشیدم و به خوشی برگشتیم به دوران اوج دوستیمون!!!!

انقدر برام واقعی بود که فرداش میخواستم بهش پیام بدم و هماهنگ کنم ببینمش که با خوندن آخرین پیام هایی که بینمون رد و بدل شده بود فهمیدم که ای دل غافل اون اتفاق خواب بوده.

شدیدا دلتنگش شدم اما نمیخواستم قبولش کنم،یجورایی حس رنجش و دلتنگی باهم ترکیب شده.

قبلا گفته بودم که میترسم از احساساتم،امیدوارم بتونم هندلش کنم و احمقانه پیشقدم نشم.

یکی از بزرگترین رنجش هام اینه که به طرفة العینی من رو، دوستیمون رو گذاشت کنار و اصلا یکبار پشت سرش رو نگاه نکرد تا ببینه داره چی رو با پول تاخت میزنه.


+چطور آدم ها میتونند انقدر راحت بگذرن؟من نمیتونم حتی از ساعت قدیمی ام بگذرم و ساعت جدیدی که هدیه گرفتم رو استفاده کنم!

۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۳۶
^_^ khakestari

مرا ببین ای که بی تو منم،بی تو میشکنم ای تمامِ جهان

گاهی در بیان و بروز احساساتم مثل یک بچه پنج ساله عمل میکنم!

امروز انقدر برام تلخ و مزخرف هست که از صبح فقط اخم کردم و درحد نیاز صحبت میکنم،اینجور وقتا دور بودن از همه خیلی خوبه،ای کاش یک خلوتگاه داشتم،ای کاش میشد امروز رو هیچ کاری نکنم و برم یک گوشه خودم رو گُم و گور کنم.

گاهی ناتوان میشم در ترجمه احساساتم!

دوست دارم تا اخرین لحظه کنارش باشم،دوست ندارم رفتنش رو ببینم!

دوست دارم خودم رو سرگرم کنم تا سریع تر زمان بگذره،دوست ندارم برم مهد و کلاس تا مجبور به حفظ ظاهر نباشم!

تنها چیزی که مطمئن هستم میخوام، سریع گذشتنِ این روز لعنتی هست!

وقتی که رفت مریض شدم و در عرض یک هفته دو کیلو وزن کم کردم.

اولین بار که اومد با تمام دلتنگی ها اصلا دوست نداشتم ببینمش!شاکی بودم که حالا که رفتن رو انتخاب کرده،حق نداره بیاد و با اومدنش آتش زیر خاکستر رو شعله ور کنه و بره!


+عنوان برگرفته از متن اهنگِ "اخرین رویا" علی جانِ زندوکیلی

۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۳۴
^_^ khakestari

دل شکستگانیم

وقتی تنها میری یکی از شهرستان های نزدیک برای کار اداری و مسئول مربوطه فقط بخاطر قبول نکردن راهکار پیشنهادیش سرت داد میزنه اما همچنان موضع خودت رو حفظ میکنی حتی اگه صدات بلرزه و دلت بشکنه سعی میکنی متقاعدش کنی که راه اول بهتر از راه دوم هست و در نهایت یکی از کارمندها به دادت میرسه و کمی همکاری میکنه.

٢٥ کیلومتر رو باز باید توی راه باشی تا برگردی شهر،توی راه به خودت اجازه میدی بابت خرد شدن غرورت غصه بخوری، دلت میلرزه از تنها بودنت و ای کاش ردیف میکنی که بابا باهات می اومد اما به خودت نهیب میزنی که مگه بچه شدی؟ مستقل بودن که خیلی عالیه و این اولین بار نبوده.

هندزفری میذاری توی گوشت و هرچی اهنگ بالا و پایین میکنی همچنان بغضت جا خشک کرده

اما وقتی به دلت می افته که زیارت آل یاسین گوش کنی با همون سلام اولش بغضت محو میشه و دل شکسته ات رو میبری پیش کسی که باید.....


+امروز دقیقا چهارده ساعت بیرون بودم،این حجم از فعالیت توی دو سال اخیر سابقه نداشته.

۱۱ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
^_^ khakestari

ننه

همیشه با قاطعیت میگفتم یکی از صفات بارز من "مهربونی" هست اما چند روز گذشته که مامان بزرگ(مامانِ مامان) بستری شد بیمارستان،وقتی برای عیادت رفتیم همه متاثر شده بودند و گریه میکردند اما من نه!

هرچقدر حافظه ام رو زیر و رو کردم خاطره خیلی درخشان و خوبی با مامان بزرگ نداشتم،البته اینکه به شدت پسری هستند هم بی تاثیر نبود.

با این وجود خواهرام هم گریه کردند ولی من هرچی سعی کردم دریغ از نمِ اشک!

حتی سعی کردم به نبودن و فوتش فکر کنم اما بی تاثیر بود همچنان :/

نمیدونم شاید قسی القلب شدم واقعا...البته که خداروشکر طبق حدس من حالشون خوب شد.


+انقدر برنامه هام فشرده شده که فقط امیدوارم خدا به وقتم برکت بده و صدالبته انرژی و توانم زیاد بشه.

++اولین روز در مهد خدا رحم کرد به یکی از پسرها و فقط ایت الکرسی هایی که خوندم بداد رسید اون لحظه...چرا پسرها اینجوری هستند خدایی؟؟؟

۰۹ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۹ ۱۳ نظر
^_^ khakestari

تعارف کردن خواستگار :|

_ خب حالا تصمیم نهاییت چیه؟جواب منفی یا ادامه و جلسات بیشتر برای آشنایی؟

+تو جای من بودی چکار میکردی؟

_خب حقیقتا من هیچ وقت تا حالا جدی به ازدواج فکر نکردم تا دقیقا معیارهام مشخص باشه،این معیار اکتیو بودن هم بهش فکر نکرده بودم تاحالا.

+خب اگه برات مهم نیست،معرفیش کنم برا تو؟

_چییییی؟ o_O

+پسر خیلی خوبیه هاااا....بذار بین خودمون بمونه،حیفه.

_من اصلا قصد ازدواج ندارم و همچنین موقعیتش رو....ممنون اما نه.

+فکر نکنی چیزی که خودم نمیخوام رو برا تو مناسب میدونم،اگه اون معیارم رو داشت حتما قبولش میکردم.ولی بهم میایداااا...قدش هم بلنده هاااا

_ :)) نه ممنون.


_ من

+اون


+دقیقا چیزی که خودش نمیخواست رو گذاشته بود توی سینی و به من تعارف میکرد :| مامانش چنددقیقه قبلش میگفت پسر خوبی بودااا اما برا دختر من کمه!!!

+پست یکم خاله خانباجی طور شد اما حقیقتا توی دلم مونده بود...انگار من در سودای ازدواج هستم اما موندم بی خواستگار.

۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۰ ۱۴ نظر
^_^ khakestari

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

گاهی انقدر شدت ضربه کاریست که زبان قاصر است از بیان احساسات.

شاید بتوانم بگویم حالم قرابت دارد با حالِ مادری که نه ماه آبستن بوده اما نوزادی مرده بدنیا آورده باشد!

یکسال گذشته من آبستنِ احساسات متناقض بودم،پررنگترینشان امید و ترس بوده.

امروز امیدم مُرد،امیدی که یکسال دلخوشی ام بود.

امروز آوار شده ام و باید بعد از مدتی دوباره بایستم،اینبار محکم تر....

شاید باید جهان بینی و خواسته هایم را بازنگری کنم...

شاید باید خرابه های این آوار را رها کنم، از نو آجر به آجر خودم را بسازم.

۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۴۹
^_^ khakestari

نبودن هایی بهتر از بودن

کلافه و خسته از خونه میزنم بیرون تا برم کمد که آگهی شده بود توی دیوار رو ببینم.

تعارف میکنه بریم داخل و من پشت سر خاله ام وارد میشم،به محض وارد شدن بوی نامطبوع عجیبی به مشام میرسه،خونه قدیمی هست و به لطف اون بوی ناخوشایند فضای بدی رو درست کرده.

خجالت زده هستم و چشمم به پدر پیرش میخوره،حس مهمون های ناخونده رو دارم و دوست دارم هر چی زودتر از اون محیط خلاص شم.

وارد اتاق پسره میشیم و کمد رو میبینم،سرم پایین هست و از نگاه کردن به صورتش خودداری میکنم،انگار که حس هام رو میتونه از نگاهم بخونه!

زدگی یک قسمت کمد رو بهونه میکنم و سریع عذرخواهی میکنم و از خونه میزنیم بیرون،انقدر سریع میخوام از خونه خلاص بشم که کفش هام رو درست نمیپوشم.

وقتی از خاله از اون بو میپرسم،میفهمم که پدرش مصرف کننده هست.

آه.....قلبم مچاله میشه و تصویر چهره پسر جوون از جلو چشمم نمیره کنار.چندسالش بود یعنی؟همسن من بود؟ نه بهش میخورد کمتر باشه.کاش وسیله های جمع شده اتاق نشونه رفتنش از اون خونه لعنتی باشه.

غصه خودم یادم میره و غصه دار شرایط اون پسر جوونم،شاید براش عادی شده باشه.مگر میشه ادم به اون شرایط و درد عادت کنه؟

مگر من تونستم عادت کنم به مشکلات و شرایطم؟


۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۰۹
^_^ khakestari